تبليغاتX
می نویسم می نویسم از تو ... wedding web site

سلامی دوباره به چشای قشنگتون که روی این نوشته ها می غلطه داشتم فکر می کردم چقدر خوبه که آدم گذشت داشته باشه و بتونه ببخشه و برای بدترین کس زندگیشم خوبی بخواد یاد خیلی چیزا افتادم و خیلی کسا که اومدم توی زندگیم و رفتن و اثری از ناملایمات آن روزها گه گداری روی چهره ام دیده میشه و اشک و به چشمام می یاره ای کاش با تمام تلخی ها زمان به عقب برمی گشت به آن روزها ....

نمی دونم این یک ماه غیبت و چطوری بنویسم و همکه چیز باشه و کوتاه دارم فکر می کنم امروز با همه دوستام گذشت از این بلاگ به دیگری تنهام بهترینم سر کاره و ۱ بامداد میادش خونه تا اومدنش باید دوش بگیرم و سشوار کنم و عطر بزنم و و تا اومد بخندم و و شاد باشم تا تمام خسته گیهاش از بین بره چون فقط همو داریم ۴و سال و ۱ ماه و ۱۴ روز گذشت از یک روز گرم از روزهای خدا که همه خندیدن با ما رقصیدن با ما و رفتن و ما تنها شدیم و دیدم که تهی شدم و تنها و همه کسم مردی بود که به شانه های مردانه اش اطمینان داشتم و می دونستم سینه اش خلوتگاهیست برای اشک های روزهای و شبهای تلخ و همسفری که همیشه کنارم بوده و هنوزم عاشق تر یشیم ...

کل یک ماه و توی جمله های کوتاه می نویسم تا یادم بمونه اول از همه چی یادم میادش ....

 

سردرد . سردرد . دلتنگی . تنهایی مفرط . عصرای دلگیر . اومدن تبهترین  . خستگی هات . خنده های زورکی با درد . پنهون نموندن از نگاه بهترین . نگرانی هاش . دکتر . آخر ماه . شبهای سرد . تنهایی . سردرد . بی خبری . اضطراب . بی تلفنی . اعصاب خراب . گریه یواشکی . دکتر رفتن تنهایی . آروم نشدنای بی انتها . نگرانی از راه دور . نیومدن خواهرم قبل از اول مهر . بوی اییز و دلتنگی گذشته ها . یاد خاطرات و که خفه کننده بود . هوای سفری که نشد . حرف زدن با بهترین زیاد زیاد زیاد . سردرد . بی تحملی . مشکلات دوستانم . حرف زدن با اونا . به هم خوردن رابطه دوتا از بهترین دوستام و من وسط گرفتار . حرف زدن با هر دوتاشون بی فایده انرژی صرف کردن . اومدن آقا جونم . دیدن خسته گی هام . لب گشودنش پیش مامان و نگرانی هاش .دیدن دعا کردناش . رفتن فرودگاه با آقا جون و دوباره تنهایی برگشتن . مریض شدن و دوباره و . گریه و گریه و گریه در تنهایی خودم . اومدن یه روزه خواهر و بردارم و دوباره فرودگاه و سردی کولر و سردی و غربت و بغضی که به سختی فرو خورده شد . اشک ریختنای بی صدای من و بهترین . خستگی هردمون از این سردردای بی دلیل . اسم دکترای مختلف . رفتن ویزیت شدنای تنهایی و آزمایش هورمون . سونو گرافی . درد . خجالت . دکتر مرد . حس بد و خفقان آور . داد و بیداد سر بهترین از این تنهایی دکتر رفتن ها . دلیلی موجه اون . کار کار کار . شبهای آروم بعد از مسکن .. دگزا . دیازپام .  چند شب سخت و ناله های شبانه . یه صبح جمعه تلخ و اشک بهترین و اشک تلخ من و به دنبال دکتر . رفتن بهترین سر کار و خواب تلخ تر . رفتن خونه پدرش و چندین ساعت طاقت فرسا . فراربه سوی سایلنت از خونشون صبح زود . گل خریدن برای هنگامه جون . دیدن سما . یه صبح تا بعد از ظهر تهران پارس و دیدن خوشکلی سما با موهای دودی عسلی .  توقف و مترو . سردرد . تاخیر زیاد . سردرد . روی پله نشستن . داغون شدن . هوار این خانومای نا محترم . اعصاب داغون . مترو کلشهر . دیدن بهترین . دلتنگی و دستای گرمش . خونه . هات چاکلت داغ . بی حالی . رفتن سما . آهنگ هلن . شادی بهترین . خندیدناش . آرامش . گوش کردن مدید آهنگای فرهاد و خوندن و خندیدن توی چشای هم . آروم تر شدن . رفتن روزهای سخت . رفتن سردرد . جواب آزمایش . کبد چرب . و کیست ..... اشک و بغض من و تو . لباس خریدن برای بهترین .ور اندازی و چل باز توی پرو . اومدن مامانم ۲ روزه . کلی انرژی . کلی حرف زدن . کلی شادی . رفتن تلخ و زود . ایستگاه درختی . بدرقه . صدقه . نگاه دلتنگم و باز بغض غربت . قدمهای سنگین فشار دست بهترینم و حس بودنش . یاد گذشته ها . توی تنهایی خودم . نوشتن دوباره . خوندن کتاب باراک اوباما . شومینه گرم و نور کم . عصر آروم بی بهترین . عود آلا ورا . شمعهای کوچیک و نور کمرنگ شومینه . گرمای کودکی . برگشتن به آن روزها . یاد یادگارهای بد . دلتنیگ بیش از حد برای اونها . رفتن خونه سما . بالکن دنج خونشون . گفتن از ناگفته ها ی سما . آروم کردنش . گذشتن این روزها و امید به آینده . کادوی باحال واسه سما . و شادی من . همراهی بهترین د رتمام لحظات . شروع دوباره تذهیب . یاد یاران قدیمی و صداشون . کمرنگ اما ماندنی . حرف از اونا با بهترین و آرومتر شدن . دکتر و آروم کردنم . دکتر تغذیه و گم شدن گوشی باران . حال گرفته و انتظار و خاموشی گوشی . داغون شدن اعصاب . رفتن خونه دایی . وام . حرص خوردن بهترین . نوازشای من . بوسیدنای مداوم اون و خواب قشنگ چشاش . دنیای ساکت ما . فیلم دیدن . اه اه اه جومونگ دو . نصب پرده چوبی اتاق خوابمون . نورهای رنگی روزهای پاییزی . شادی صبحونه خوردنمون . بیرون رفتنا . کورس دادنای بهترین و شادی من . رفتن سردرد . نبودن نی نی . خنده هامون . رژیم بد . باشگاه . اپیلاسیون و خنده . وصل شدن تلفن . هیجان . یک شب فرشته گون . یه خواب خوب . آرامش . اینترنت . دوستام . برگشتن سپهر و خوشحالیم . برگشتن نیروانا و خنده هام . یه شنبه معمولی . خرید . عجله . سبزی پلو با سرعت نور . باد خنک . خونمون . عصر خوب . نور کم . کریس د برگ . خیره توی شومینه . هات چاکلت توپ . تنها ولی آروم . خوندن . اندیشیدن . ریز ریز خندیدن . کتابخونه دنج من . کتاب .محوطه خالی . سرما . انتظار ا بامداد . یه بغل پر از آرامش .

 

 

آرام گام بر می دارم ...

بی هراس خالی شدن زمین زیر قدم هایم! ...

آرام می خندم ...

بی ترس هجوم وحشیانه ی غم میان نفس هایم!

آرام می نگرم ...

بی هراس کشیده شدنِ پرده های سیاه به روی دیدگانم!

آرام می نویسم ...

بی ترس بی ارزش شدن نوشته هایم!

آرام می گویم ...

بی هراس دروغ پنداشتن حرف هایم!

آرام می آیم ...

بی ترس بی قدر شدن فردایم!

آرام شادم ...

با ایمان به پوچ نشدن آرزوهایم!!

خدا هست ...

تو هستی ...

خدا با من است ...

تو با منی ...

خدا می ماند ...

تو می مانی!

تمام شد!!

تمام ترس ها تمام شد ...

تا خدا را دارم ...

تا تو را دارم ...

از چه بهراسم؟؟

من آرامم ...

چون خدا نعمت با تو بودن را ارزانی کرد!

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:37 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


سلام

وای خدا چقدر این روزهای بی انترنتی بد گذشت دیگه کم کم داشت دفسرده میشدم خوبین ؟

من و بهترینم خوبیم دیروز یه جمعه کسالت بار بی هیچ اتفاق جالبی بود جز دلتنگی من و در نهایت شب و اشکهای من و یه کمی غر زدن و گوش کردن این مرد شهریوری عزیز و آروم شدن از همه چی دلم گرفته بود آخه این جور روقتام تا حرف نزنم بهتر نمیشم این جور وقتام بهترین بغلم می کنه و گوش می کنه اگه از دست خودش باشه در نهایت میگه منو بوس کن میگم نه میگه یه کوچولو میگم نه کلی از و التماس تا یه بوس کوچولو پدیدار بشه لبخند ما دوتا اگه از طرف بقیه باشه محکم تر بلغم می کنه و میگه من کنارتم و کلی همه چی رو برام باز می کنه و حالم بهتر میش و به قولی من می بینم که غم درورم ذره ذره آب میشه خدایا شکرت روزهاییی که گذشت مریض بودم خوب شدم بازم سر درد و اینا معده دردر داشتم و کلی از این دکتر به اون دکتر بودم ولی الان خوبم ورزش می کنم کبدم چرب هست و خیلی تعجب کردم رفتم دکتر رژیم گرفتم به خدا من چربی هم نمی خورم چاق و خژلم نیستم ولی نمی دونم چرا اینجوری شده خلاصه که روزهای جیره خوری دارم و ورزش و تغییر دکور که عاشقم این کارام بازم می یام می نویسم بچه ها خوشحالم خیلی خوشحال ....

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 3:30 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


من برگشتم هورا اینترنت
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 3:8 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


سلام به دوستای گلم دلم تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ شده براتون ....

الان با بهترینم اومدیم کافی نت و دلم می خواد هوراتا بنویسم اما نمیشه آخه ....

 فردا اینا می یام حالا فردا کی باشه این دیگه با خداست مراقب خودتون باشین ...

و همیشه قدر روزهای خبو خدا رو بدونین امروز هم یکی از روزهای خوب خدا بود ...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:54 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


سلام به دوستای گلم ...

بچه ها یه مدتی نیستم و کم میام چون تلفن مون قطع و خیلی هزینه اش زیاده وقتی وصل شد میام و می نویسم براتون در کل هر دومون خوبیم بهترینم سرمای بدی خورده و منم دل درد داشتم از همونا که می دونین و هر دومون بدجوری هوای همو داریم تا بد نگذره و شبام برقا رو خاموش می کنیم و توی سکوت نیمه شب با نسیم خنک مهرشهر بالکن و باز می کنیم و از هوا وو از سکوت و از با هم بودن مون لذت می بریم هرچند کوچیک هر چند کم خوشیم از این با هم بودن های کوتاه و زود گذر ...

زود میام و می نویسم ...

نه از بادم ...

نه از برگم ...

همان بیرنگ بیرنگم ...

بیا بگشای در ...

بگشای دلتنگم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:5 AM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


و ادامه پست قبل ...

دوشنبه بهترین رفت بیرون گفتم برو واسه زن داییم از این ست فنجون رنگیا بخر و آدرس دادم عزیزم رفته بود زنگ می زد اینجوریه اونجوریه یه مدل جدیدی هم هست یغمایی بخرم گفتم تو سلیقه ات حرف نداره هر کدوم خوشکل ترن بگیر و الحق که بهترین همیشه بهترین ها رو انتخاب می کنه و ازش عکس گرفته بود خیلی خوشکل بود ...

یهو از توی نایلون یه کادوی کوچولو در آورد برای من خریده بود کادوی خوشرنگ با یه کل رز طبیعی اینقدر که می دونه من بیش از حد عاشق گلم روش جسبونده بود گفت سورپرایز پریدم بغلی گفتم مرسی عزیزم بازش کردم یه عطر خوش بود و شیرین و ملایم بود گفت برای سالگرد ازدواجمون خیلی زحمت کشیدی من چیزی نخریده بودم .است یه عطر متفاوت خردیم خدا کنه دوست داشته باشی ...

بعدشم رفت سر کار و من بارانم ۴ رفتیم ماشین و گذاشتیم مترو رفتیم صادقیه خواهرم با تاخیر ۴۰ مین اومد تاکسی گرفتیم رتفمی ایران ژارس خونه زن دایی اینا که تازه اومدن تهران و من فامیل دار شدم و خیلی خوب بودن و خیلی خوش گذشت زن دایی برای ما دخترا همیشه مثله خواهر بزرکتر دلسوز خوب و مهروبن بوده همیشه از زن داییتمیزی نظم و مهروبنی هاشو به یاد داریم ...

داییم هم دو ساعت بعدشم اومد و یک ساعت بعدشم ما اومدیم با آژانس مترو اومدیم خونه توی مترو بدنتم درد گرفته بود گفتم حتمابه خاطر هوا به هوا شدنمه چون بیرون گرم بود مترو سرد سرد توی راه اندک لرزی هم داشتم رسیدیم خونه و باران رفت خونشون ...

به بهترین زنگ زدم و نالیدم بدنم در می کنه استخونها توی انگشتامم در می کنه گفت برو دوش بگیر خوب میشه رفتم زیر دوش آب داغ می لرزیدم از سرما اومدمب یرون مثله جنازه تیکگه تیکه لباس ژوشیدم ژاکت بهترینم تنم کردم و رفتم زیر پتو و لرزیدم و درد می کشیدم بهترینم اومد گفت تب داری و مدام بیشتر و بیشتر میشد و طفلک تا صبح پا به پای من نخوابید و مدام کنارم بود یه مسکن قوی بهم داد و تب بر ولی بیشتر و بیشتر میشد و من ناله کنان داشتم میمیردم ...

مدام می گفت سعی کن بخوابی با اینکه خیلی داغ بودم بازم هیچی نمی گفت و من پاهامو دستامو می کشید روی پاهاش که خنک بود سحر خوابم برده بود بیدرا که شدم داشت سحری می خودر رفتم سرمو گذاشتم روی پاش و گریه می کردم دیگه طاقتم تموم شده بود رفتم دستشویی بیرون روی وحشتناک اومد پاشویم کرد صورتمو شست و یه تب بر دیگه داد بهم و محکم بغلم کرد تا خوابم برد یه وقتایی میگم خوابم نمی یاد اینکا رو می کنه زیاد تکون نخورم می خوابم ...

بیدار م کرد خوبی عزیزم بهتر شدی گفتم آره ممنون و یه کمی با هم حرف زدیم گفت دیشب خیلی بدن درد داشتم کارمون خیلی سنگین بوده خیلی دلم سوخت که نفهمیده بودم خودشم بدن درد داره الهی فداش بشم هیچی به روی من نیاورده بود خلاصه بهترین رفت سر کار و نزدیک عصر دوباره بدن درد شروع شد و باران زنگ زد گفت منم اینجوری شدم بریم دکتر حتما از توی مترو ویروس گرفتیم ...

رفتیم خواهرم و رسوندیم رفت خونه مامان اینا و خودمون عاجز و خسته دردمند رفتیم درمانگاه و بله ویروس گرفته بودیم از فضای عمومی مترو و کلی دارو آمژل و اومدیم کباب گرفتیم رفتیم خونه ما دیدیم ای داد کیف کلیدم نیست و گمش کرده بودم دوباره رفتیم خونه باران من بسان جنازه خوردم و اصلتا نفهمیدم چی بود مزه نداشت به دهنم و خوابیدم تا اومدن بهترین ...

یه چای و میوه خور و اومدیم خونه سحری هم خورد رفتیم خوابیدیم و از معده دردر بیچاره ام و بیرون روی خیلی خیلی بد دارو هامم سر وقت می خورم ولی انگار اثرذ نداره درد دارم و تهوعو سرگیجه اگه خوب نشه باز بهترین شب اومد باید برم دکتر ولی خوب میشم دوست جونام نگران یغما گوله شاید نباشین بهترین که داشت می رفت سر کار داشتم براش تا دمه در می رقصیدم یه ماچ گنده گذاشت روی لپم گفت ایشالله همیشه شادباشی عزیزم ...

ببخشید که دیر نوشتم و زیاد نوشتم اینم اندر اح.الات این چند روز ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 6:37 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


سلام به دوستای خوبم

یغما با مطالبی بسی حالب برمی گردد

خدایی اعتماد به نفس و دارین دیگه ؟؟؟؟

بگم از دو  روز بعد مهمونی که دینگ دینگ مادر شوهر زنگید سلام خوبی ... جان ؟؟؟

من : بسیار متعجب و خواب آلود ؟؟؟؟

بله خوب خوبین شما ؟؟؟

مادر شوهر : خوبیم زنگ زدم بگم امروز منتظریم بیاین اینجا ....

من : نمی دونم بزاریم به بهترین بگم آخه ماشینم نبرده و سر کاره اگه نشد فردا مزاحمتون میشیم ...

گفت باشه و خداحافظی کرد و قطع کرد ...

زنگ زدم به همسرکم که مامانت اینجوری میگه قبلا اصلا به من زنگ نمی زدن به پسرشون می گفتن اونم به من می گفت و این یعنی حساب بردن از عروس بهترینم گفت فردا بریم که شبم بریم احیا گفتم باشه و به مادر شوهر گفتم ...

خواهرم می خواست فرداش بره خونه دوست مشترکمون کمکش برای اسباب کشی و فرداش تا وسیله مامون و جمع کردیم که بریم بهترین زنگ زد کلی خوش بش آخرشم کفت شب بمونیم فردا میریم خونه گفتم من به شما گفته بودم شب خونشون نمی مونم و اصلا خاطره خوبی از شب بیداری هام اونجا ندارم بحث شد که منو درک نمی کنی من خسته ام بعد احیا تازه بیام خونه گفتم هر سال وضیعت همین بوده با همسر بارن می رفت یو شبم برمیگشتین اینم روی همون شبا نه من خسته ام و کلی بحث و تموم شد ما رفتیم ...

با تاکسی رفتیم و سوار ماشین خودمون شدیم و کلی حرص خورده بودم خواهرم و رسوندیم در خونه دوستش و رفتیم بهترین عصبانی حرف نمی زد و منم از شدت عصبی بودن زدم زیر گریه حالا اعصابم خراب که آرایشم خراب نشه و ولی گوله گوله اشک جلوی خودم و نمی تونستم بگیرم هی گفت چرا ؟ اینقدر اعصاب خودتو منو به هم میریزی و رسیدیم خونه باباش اینا حالا مگه اشک من بند می اومد و گفتم بازم یادت رفت چیز زیادی نیست که برای خودت ارزش قائل باشی یادته شب عروسی داداشت مامانت چه طوری دستاشو گرفت سمت ما گفت می خواین برین برین دیگه ...

یه بارم نگفت بمونین چون فرداش اونا می اومدن خونشون و نمی خواست کسی بدونه ما رابطه نداریم با اونا منم نمی خوام شب بمونم خونه اینا اگرم دارم رفت و آمد می کنم به خاطر تو هست و اونا برای من هیچ تغییری نکردن ...

خلاصه جفتمون کفری و عصبانی رفتیم توی آسانسور و کلی تحویلات حالا من نمی دونستم واسه چیه این تحویلات بهترینم توی قیافه و بعدشم رفت خوابید دیگه افطار کردیم و خونشون کلی عوض شده بود ولی من مبارک باشه گفتم که بدونن کار خودشون زشت بوده مبل جدید تی وی جدید کابینت جدید دست شویی جدید و خونه رو سرامیک کرده بودن ولی همه چی رو تو هم تو هم چیده بودن یعنی من که از در وارد شدم احساس می کردم عینه این خونه هاس که یم خوام اثاث جا به جا کنن و خیلی بی نظم بود گفتم بهشون یه کم از این وسیله قدیم ها تون و بفروشین خونه باز بشه ...

حلاصه دوباره دوست شدیم با همسری و به روی هم نیاوردیم شبم مامانش گفت بمونین بهترین گفت نه میریم اینجوری راحت تریم آخه اینا احیا نگه نمی دارن و پدر شوهرم مسجد برو نیست همون شب احیام داشت فرانکس می گرفت منم گفتم نه شما برین من نمی یام می خوام با بهترین برم مسجد اونم گفت راستی فردا افطار دعوتیم خونه بابا بزرگ بهترین حتما بیاین ...

آها پس فهمیدم علت این تحویل گیری ها واسه همین بود که بریم آبروشون نره چون جاری که عمرا بره اونجا و بد میشد هیچ کدوم نمی رفتیم ولی من پدر بزرگ و مادر بزرگ شو دوست دارم بدی ندیدم ازش ون خصوصا پدر بزرگش که خیلی دوسم داره گفتم باشه میایم فردا قبل از حرکت تون به ما زنگ بزنین عوارشی هم دیگه رو می بینیم و خوشحال شدن ...

بعدشم مقنعه پوشیدم و با بهترین ذفتیم مشجد امیر توی کارگر بودش و جا نبود با بهترین زیر انداز انداختیم توی صف طویلی نشستیم و مراسم و دیدیم الهی بگردم همسرکم اینقدر گریه می کرد تا حالا ندیده بودم شونه هاش تکون بخوره تازه روشم نمیشذ دستشو گذاشته بود کنار گوشش و روشو اونور گرفته بود شب خیلی خوبی بود من معتقدم زیر آسمون خدا بیشتر صدای بنده هاشو میشنوه سرم رو شونه مردی بود که بعد از خدا میپرستیذمش ...

و دعا میکردم که خدا این خوشبختی رو از من نگیره برای مریض ها دعا کردم برای اسیران خاک برای گرفتارها خانواده ام و سلامتی برای تک تکشون که بزرگترین نعمته ساعت ۳ تمو شد مراسم و جمع کردیم و توی سیل جمعیت راه افتادیم سمت ماشین که بهترین نگام میکرد و لبند میزد دستشو فشار دادم گفتم چیه ایجوری نگاه می کنی گفت چقدر چادر و مقنعه بهت میاد ...

خندیدم گفتم می خوای چادری بشم خودمم بدم نمی یاد از این جیگولی در بیام اگه تو بخوای منم دوست دارم گفت نه همین جوری که هستی خوبی !!! اومدیم سمت خونه و کلی حرف زدیم گفتم چقدر خوب بود مراسم و بهترین گفت آدم آروم میشه و توی همین حرفا بودیم نزدیک پمپ بنزدیم وردآورد یه ماشین لای کشی می کرد اومد کوبید به ماشین ما از طرف راننده ...

وای بهترین حول کرده بود ماشین داشت منحرف میشد ترمز کشید وسط اتوبان یعنی خدا رحم کرد توی لاین ما ماشین نزدیک مون نبود رفتیم زدیم کنار باورم هیچ کدومموم نمیشد یه خراش نبود روی این ماشین فقط آینه در اومده بود که بهتریم جاش انداخت توی این شب دست خدا روی سرمون بود ...

۴ رسیدیم خونه گرسننه و خسته سحری خوردیم و لالا فرداشم ساعت ۱ بیدار شدیم و وسیله برداشتم کلی ست پوشیدیم سرمه ای با شلوار جین مشکی و راه افتادیم به سمت عوارض و پدر شوهرم و دیدیم رفتیم  ۲:۳۰ساعت بعد رسیدیم ...

کلی تحویلات از سمت خانواده همسر و پدربزرگش خیلی خوشحال شد و یه کمی کمکم کردم اعصاب مو خورد کرده بودن این عمه های بهترین اینقدر که شوخی های بد و بی ادبی با هم می کردن و که آدم خجالت می کشید بین اونا نشسته اصلا احترام بزرکتر کوچکتر که بین شون نیست کلی این خواهر زاده با با خاله هاشون حرف بد می زدن به اسم صدا می زدن خیلی جو بدی با سر و صدای فراوان ...

دیگه بعد افطار رفتم توی حیاط نشستم و چند نفر ظرف می شستن بهترینم اومد ببینه من کجام و نشست پیشم که یکی از دختر عمه ها بابا ست پوشا توی اتاقم بودم یکی از عمه هاشکه واقعا زبونش با نیش مار کبری فرقی نداره یه حرف زشت زد به من که جوابشو دادم ولی به یکی ار عمه هاش که خیلی باهم راحتیم گفتم عمه جون به عمه .... بگو اگه می خوادبدونه حامله ام بپرسه چرا بی ادبی می کنه چرا اینقدر وقیح حرف می زنه اونم گفت اون همین جوری اس ...

به بهترینم گفتم گفت عجب چندشی هست این عمه اصلنم تحویلش نگرفت این همون عمه بهترین هست که دخترش عاشق سینه چاک همسرکم من هست و در خاطرات دفتر آبی بیشتر با ذات پلید خودش و دخترش آشنا میشوید که خودش زنگ میزنه به بهترین میگه واسه فلانی خواستگار اومده چکار می کنی عمه من می خوام تو داماد من بشی بهترین گفته مبارکش باشه و خداحافظی می کنه ...

خلاصه که کلا تحمل این خانواده با این ادب و تربین خودشون بچه ها شون و نوه هاشون خیلی خیلی سخته بهترینم یه جوری رفتار می کنه که دیگه نمی تونن زیادی شوخی کنن باهاش بهترینم خوابش می اومد گفت چقدر هوا خوبه خوابم می یاد کاش اینجا می خوابیدم گفتم بخواب سرشو گذاشت روی پای من که دختر عمه  اش گفت خوش میگذره البته با غیض بهترینم خندید گفت خوششششششش...

دیگه خدا رو شکر این جومونگ تموم شد اونشب و رفتیم خوابیدیم سحرم بیدار نشدم چون نزدیک سحر تازه خوابم برده بود فقط نزدیک اذان بهترین اومد بیدارم کرد چند تا لقمه گرفته بود بود برام خوردم و بعدشم یه لیوان چایی و با خرما و دوباره خوابیدم ...

ساعت ۹ بیدار شدیم کلی پدر بزرگش دعامون کرد و راه افتادیم سمن خونه ۱۲ رسیدیم تا ۲ خوابیدیم و بعدشم بهترین با ماشین رفت سرکار تا شب بره احیا با دوستاش منم احیای گرفتم تنهایی و خیلی هم خوب بود برام بارانم دعواش شده بود با همسریش و توی قیافه کلی دعوای تلفنی هم با هم کردن و خلاصه همسرش ترسیده بود ببینه این دختر کجاس نگفته بود پیش من هست نرفته بود تهران با بهترین برگشته بود مهرشهر توی خونه منتظرش بود ...

خلاصه یکی از شبهای خوب خدا با حضور گرمش گذشت بهترین ۳ زنگ زد گفت مراسممون تموم شد می یام خونه گفتم نه امروزم زیاد رانندگی کردی تنهام هستی خوابت میگیره توی راه نیا بمون خونه بابات اینا فردا اگه زود بیدار شدی بیا اونم اولش گفت نه و اینا ولی بعدش قبول کرد فرداشمک دیر بیدار شده بود و زنگ زد به من کلی عقولانه گفتم دیشب اصلا خوابم نبرده هی می ترسیدم توی خوای و می پریدم و گفتم بهش صذات مثله اون وقتاس که یواشکی حرف می زدیم با هم آخه تلفن شون یه صدای با خودش داشت و یاد اون روزها افتادم ...

خلاصه ۱ روز و نیم همسرکم و ندیدم دلم بسی براش تنگ شده بود بارانم عصر اومد تا اومدن آقایون که هر دو ماشین برده بودن و دیدین بودن کورس گذاشتنشون توی اتوبان اومدن خونه خیلی خوش گذشت فیلم تولد بهترین و گذاشتم خندیدیم و حول و حوش ۳ رفتن اونا و ما هم سحری خوردیم و لالا کردیم وی عزیزم توی خونه چقدر همیشه جات خالیه همیشه برای من تو خوبی تو بهترینی ...

بقیه توی پست بعد این زیاد شد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 6:13 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


روز یکشنبه صبح خواهرم رسید و امتحان ترم تابستون شو داده بودش و اومد و کلی حرف زدیم و کم کم کارامو کردم عصرم بهترین اومد و سه تایی رفتیم درختی و بقیه وسیله های مونده رو خریدیم و یه لباس جیگولم واسه خواهرم و وبعدشم اومدیم کوچه مسجد و لباسم و ژرو کردم و رفتیم لباس بهترین آماده نبود و اومدیم بیرون رفتیم خورده ریزای افطاری رو هم خریدیم و اومدیم و اذانم داده بودن و با پرواز اومدیم خونه و حلیم مو گذاشتم کم کم بپزه و رفتم دنبال بقیه کارام ...

بهترینم مونده بودبیدار با من گفتم برو می گفت نه حالا بیدارم و سحری هم نزاشته بودم که عزیزم گفت یه پلو بزار قرمه سبزی می خورمو دیگه ۱۲ رفت خوابید و وباران اومدش و همه چجیزه سلفون کشیدیم و چیدیدم که فردا فقط بمونه اسنک و ساعت ۳ کارمون تموم شد رفتم باهاش پایین دیدیم ای داد ماشینش پنچر شده و آقای مهربون همسایه مون دیده پنچره و می دونسته باران همیشه اینجاست نشسته بود روی صندلی منتظر تا بیاد و پنچری ماشین باران و بگیره و خدا خیرش بده ...

خلاصه رفتم خوابیدم و قرار شد بهترین ساعت ۹:۳۰ بیدارم کنه که با زنگ موبایل یهو نپرم و سر درد نشدم که یادش رفته بود و خود اتوماتیک وار راس ۱۰ :۳۰ بیدار شدم یعنی داشتم دیوونه میشدم چون وقت دندان پزشکی رو به زور گرفته بودم لباس پوشیدم و رفتم با آژانس و از شانسم یه بیمار داشته و طول کشیده بود و منم گفتم حتما مثله بقیه زود تموم میشه ولی نمی دونین که ۱ ساعت زیر دستش بودم و چون دندن بالا بود سرم بالا بود همش و آخراش سرگیجه گرفته بودم ...

خلاصه با حال خراب اومدم لباسمو گرفتم خوب شده بود و شلوار همسرکم و اومدم خونه بارانم رسید با خریدایی که دیشب اضافه کرده بودیم و بعدشم دیدیم نمیشه ۱۸ نفر روی فرش من جا نمیشن رفتیم سه تایی با خواهرم خونه باران و فرش اتاق خوابشو آوردیم و سفره رو چیدیم و نشستیم پای اسنک درست کردن و دیدنی بودیم با دو تا ساندویچ میکر من و باران و خنده بازار ...

دیگه همه چیز گذاشتیم باران و همسریش رفتن و بهترینم حموم کرد و رفت بیرون که کیک و نون بخره و بیادش و زودم برگشت و منم آماده شده بودم و منتظر مهمونام بودن که اولین نفرات اومدن دمه اذان و بقیه دیر تر اومدن و توی ترافیک مونده بودن و همه اومدن و خیلی همه راضی بودن از فرنی کاکائویی و حلیم و مدل چیدمانم ...

بعدشم که کیک و آوردیم و دوستای بهترینم انداختنش وسط که نی نای نای کنه و بهترینم مدام اذیتشون می کرد و الهی بگردم روش نمیشد برقصه جلوی خانومای اونا و کلی دیگه با چونه افتخار دادن واسه رقصیدن و بعدشم یکی یکی دوستاش اومدن وسط و کلی خندیدیم که یهو زنگ مون و زدن باز کردم ...

همسایه مون بود مشخصات : یک پیر دختر ۴۷ ساله شغل دکتر دارو ساز ریخت فربه و شکل کدو حلوایی و بسیار زشت با چشمای از حدقه در اومده چیه چته چه مرگته وای منو می گی رفتم جلو گفتم مهمان دارم یواش تر داد کشید دروغ نگو داری .اسه شوهرت قر میدی میخوای چیو نشون من بدی وای خدایا آبروم داشت می رفت گفتمک تولد همسرمه دهن شو کج می کرد می گفت آره آره ...

من در و بستم و دوباره مشغول شدیم گفتم ولش کنین دیوونه رو دوباره یه کمی سر روصدا شلوغ بازی و رقص که این دفعه لگد می کوبید توی در خونمون زنیکه روانی در خونه از دو جا ترکگ خورده بود باز کردم داد می کشید و هوار می کرد عینه یه ماده گرگ زخمی شده بود این بیچاره و هر چی به دهنش اومد یم گفت و بهترین اومد و جوابشو می داد که مادرش اومد کردش توی خونه کلی عذر خواهی که من مریضم گفتم بابا جان من توی این ۴ سال اولین باره مهمونی دادم دختر شما نمی تونه یه آهنگ و تحمل کنه و کلی گفت به خاطر من این عصبیه ...

دیگه حالم گرفته بود سر درد شدم آنی کادو ها رو باز کردیم و عکس گرفتیم و کیک بریدیم با همسرکم و خوردیم رفتیم با خانوما پایین قدم بزنیم حالمون عوض بشه و خوب بود مردام اومدن پایین فقط همسر یکی از دوستام بالا بود و فوتبال میدید اومدن که برن یهو ۱۱۰ در اومد سمت خونه ما من و بهترین تا رفتیم بالا دیدم دستشو گذاشته روی شونه بهنام بیا جلو آقا ...

گفتم چی شده گفت صاحب خونه گفتم منم بفرمایید گفت به ما گزارش دادن یه مشت ارازل زن و مرد ریختن این تو مشورب خوردن مست کردن نظم و ریختن به هم وای منو میگی دادم در اومد گفتم این روانیه یا هم مجتمع مشکل داره توهم می بینه احمق گفتم یه آهنگ چقدر طول می کشه بریا ۵ دقیقه باید زنگ بزنن به شما اونم زیر ساعت ۱۲ شب ...

نگهبان اومد گفت این خانم مشکل داره و ما صدایی نشنیدیم و اوتام گذاشتن رفتن ولی خیلی بهم بر خورده بود ناراحت بودم چون می دونستم فردا که برن شرکت نقل مجلس قضیه ۱۱۰ و خونه ما خلاصه مهمونام رفتن و ما هم قدمی زدیم اومدیم بالا ولی ۲ ساعتی خوابم نمی برد و عصبی بودم ...

فرداشم سه شنبه خونه رو مرتب کردم و یه مقداری ظرف کثیف شده بودش چون همه چیز یک بار مصرف گرفته بودم و تی کشیدم رفتم آشغال بزارم پایین و منتظر همسرکم بشم بیادش که دیدم توی یه آزانس مادر این دیوونه نشسته تا منو دیید پیاده شد منو بوسیید و عذر خواهی کرد گفتم من از دخترتون نمی گذرم ۴ ساله اینجا زندگی می کنم هیچ کس نه بدی دیده از من نه مشکلی داشتم باهاشون توی این چند سال بار اولم بود مهون داشتم به تعدا زیاد ...

و با همشون رو دربایستی داشتم و بار اولشون بود می اومدن آبروی منو بردین توی این چند سال خیلی منو اذیت کرده این خانمو هروقت منو یم بینه زیر لب فحش میده پشت سر همه و من حرف می زنه زنگ در می زنه فحشای بدی میده که یه بار از ناراحتی تب کرده بود جلوی نگهبان آیفون وبرداشتم کلی فحش زشت که به خودش برگده به من گفت هر وقتم عشقش می کشه یه لگد می کوبه تو دیوار خونه ام من از دست ایشون آسایش ندارم وقتی میاد حکومت نظامی میشه توی خونه ام ...

صدا هم در نمی یاد باز میگه سر و صدا می کنه به همسایه ها می گه این هر شب میره حموم کلی دروغ دیگه هم پشت سرش که هیچ ربطی بهش نداره و کلی حرف مفت میزنه من از دستش شکایت می کنم تا دیگه سریع زنگ نزنه ۱۱۰ انگاری نقل و نبات براش گفت به خاطر من شکایت نکن این عصبیه گفتم منم عصبی هستم باید همین کارارو بکنم منم می تونم بزنم توی دیوار ولی تحملش گکردم دیگه نمی تونم و اومدم بالا ...

و لازم به ذکر که این خانم با کل این مجتمعه مشکل داره و هزار بار تا حالا ۱۱۰ و کشونده اینجا و یه مدتی همه شکایت کردن ازش و تعهد گرفتن ازش ۶ ماهی نیامد ولی باز ۱ ماهی هست که سر کله بدش پیدا شده ولی خیلی ناراحت بودم و خیلی اذیت شدم که چرا همین امشب باید بیادش خونه یه هفته بود نبودش بعدشم بهترین اومد و من اینقدر عصبانی بودم وبی حال خوابیدم ...

بهترینم با خواهرم حرف می زد بیدار شدم دیدم سفره افطار و هم انداختن و نشستم یه کمی هم همسرک منو بغلم کرد حال نداشتم دمه اذانم داداشم رسید با پرواز عصر اومده بود روش نشده بود چیزی بخوره تیو هواپیما و اونم رسید و افطار کردیم ...

ساعت حول و حوش ۱۰ شب بود زنگ در و زدن باز کردم مامان دکی دیوونه بود منو بوسید اجازه هست بیایم تو پشت سرش دختر خلشم اومد ۱ ساعت نشستن تیو خونه و گفت من ناراحت بودم شما با هم خوبی منو تحویل نمی گیری پشت سر من حرف بد زدن ذهن شما رو خراب کردذن شما نگاه منم نمی کردی یه لحظه رفت خوئنشون بیاد به مادرش گفتم نه کسی چیزی به من گفته نه تبعیت می کنم از کسی گفتم من از دختر شما بدم می یاد چون الکی هیچ صدایی توی خونه ام نبود زنگ اف اف و زد و فحش بد به من داد و من از اون  زمان سلام نمی دم و نگاش نمی کنم ...

گفت هر چی میگی حق داری اینم بدبخته اومدش کلی عذر خواست از من و منم کوتاه نیومدام گفتم آبروی منو بردین یک بار تحمل نکردیم یه آهنگ و حالا من که میرم از اینجا ولی امیدوارم یکی بیاد تا بدونه چطوری باشما برخورد کنه و مراعات نکنه من هیمشه مراعات کردم شما اعصاب ندری توی خونه که می یای صدای تی وی مو کم می کنم سر و صدا نمی کنم ...

گفتم خوبه من مهمون هر شبه ندارم پارتی شبانه ندارم قدر همسایه خوب ام نمی دونین و خلاصه که یک ساعت حرف زدن و عذر خواستن و آخرشم گریه کرد حلالم کن و مادرش نه گذاشت نه برداشت بهترین منو بلغ کرد و بوسید منم هاج و واج موندم رفتن بعدشم باران اینا اومدم نیم ساعتی نشستن ورفتن و ما هم بیهوش شدیم از خواب ...

امروزم دیر بیدار شدم و خواهرم با بهترین و داداشم رفتن علا الدین گوشی یخرن و منم تنهام و بسیار گرسنه ببخشید سرتونو درد آوردم خدا همه رو از شر بدان به دور نگه داره الهی آمین ...

راستی من سالگرد ازدواج و تولد همسرکم و زود گزفتم به شبهای قدر نخوره پس بزن دست قشنگه رو که سالگرد ازدواجمون مبارک ۱۸ شهوریور  ۸۴ یادت به خیر ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 6:41 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


سلام بچه ها مهمونی دیشی برگذار شد و خیلی خوش گذشت اما ...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 4:32 PM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |


بچه ها صبح تون بخیر بله من بی خواب شدم ...

عصری بهترینم اومد من بدون لباس از گرما در حالیکه تل به دستم بود در باز کردم ...

می خندی این چه وضعیه برو لباس بپوش استغفرلله شیطون شدی ...

منم مشغول حرف زدن اونم ترسید گناه کنه خسته بود طفلی رفت تو تخت خوابید و من نیم ساعت بعد رفتم سراغش خواب خواب بود و کم کم آماده شدم بعد بیدارشکردم گفت یه ربع دیگه بخوابم بعد بریم ساعت ۶ رفتیم بیرون و تا دم افطار خردیامون و کردیم فقط کیک سفارش ندادیم و اومدیم سریع افطار کنیم ...

بعدشم که فیلم دیدیم با هم و یه کمی با هم حرف زدیم بعدشم قیلی زدیم به بدن ومیوه خوردیم و مگازین دیدیم بعد بهترین رفت پای کامی جون آهنگ بریزه توی موبایلش و من مشغول نظافت شدم ولی دلم یه هو گرفت خیلی بدم گرفت و با آهنگ سلام ستار که جز آهنگایی هست که همیشه اشکم و در میاره نمی اشک ریختم شاید آروم بشم ...

بهترین اومد گفت بریم بخوابیم گفتم من خوابم نمی اد برو بخواب دارم سحری درست می کنم گفت یه چیزه ساده درست می کردی زود تمو بشه بلغم کرد گفت چیزی شده گفتم دلم گرفته گفت چرا گفتم همین جوری خوب میشم تو برو بخواب صبح باید بری سرکار گفت نه نمی رم بگو چی شده گفتم گفتنی نیست یه چیزایی تو ذهنمه و یه وقتایی میادش سراغم و اذیتم می کنه ...

گفت چی هست اینا گفتم می نویسم برات گفت کی گفتم می نویسم و خلاصه پای اجاغ کلی تو بلغ بهترین بودم و دلم گرفته بود گفتم برو به خدا سحر بیدار بشی خوب خوبم و بردمش تو تخت یه کمی نشستم و حرف زدم و نازش کردم بخوابه بعد اومدم بیرون و به نظافت کلی مشغول شدم و الان سحریم آماده اس و من بی خواب ولی بهتر شدم ...

می دونم هر کسی توی زندگیش از یه چیزایی رنج می بره خواه ماله گذشته اس حال ماله الان ولی هست و یاد آوریش اذیتم می کنه امیدوارم زود تمو بشه و از خاطره ام محو بشه بهترین میگه من دخترک شاد خودمو می خوام اینجوری نباش دلم میگیره و من دوباره خوب شدم و خندیدم تا دل عشقم نگیره برم سین زمینی سرخ کنم و پسرک شیکمو مو بیدار کنم ...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 3:31 AM توسط یغما پرنده کوچک خوشبختی |